تبليغاتX
جام شکسته

جام شکسته

پنهان نوشته های بی سر و ته

خدا حافظ

گاهی به رفتن می اندیشم.

اما تشویش سراغم می آید

ماندن یا رفتن

مسئله ای است

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم تیر 1388ساعت 9:13  توسط عزلت نشین  | 

آرام ولی خسته

هنوز دلتنگ این روزها

شکسته در خود

قامت خمیده ی سعید از یادم نمی رود

هنوز قارقار کلاغان

بر نعش نیم جان آزادی

صدای ضرب و بوی فلفل

آسمان خاک گرفته  و مبهم

18 روز سوزان و عطش تابستان

ستارگانی که سوختند در آتش

ده ساله شدند پرندگان بی آشیانه

کسی یادش هست؟

این روزها چشم ها سوی آسمان

و عکس پرواز در مردمک خیس

ما اینک آرامتر از هر زمان

آه همسایه ی غمگین من

کمی آرام، مبادا بشنوند و گویند

چه عالی که او شکست

چه خوب که فرو ریخت

 ما هستیم ، فرو نریختیم

تکیه زده بر دیوار تاریخ

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم تیر 1388ساعت 0:16  توسط عزلت نشین  | 

تنهايي

 من در اين کاشانه ،  در اين شهر

من در اين منزلگه بي فرجام

من در اين کشور پهناور

من در اين گيتي

زير نيلگون آسمان

غريبانه سخن گفتم و رفتم

همه ،

بي آن که بدانند، غريبند

من در اين هستي

چه تنها بودم و چه تنها هستم

خواستم راز دلم را با گل سرخ

در ميان آرم

باد آمد و آن گل سرخ را برد

با خود تا دور ترين نقطه ي دور

من اينک تنها

تنها با دل خويش سخن مي گويم
+ نوشته شده در  یکشنبه دهم خرداد 1388ساعت 14:37  توسط عزلت نشین  | 

روزهای گمشده

       در کنار جاده ي خاکي، منتظر، چشم به راه خودم بودم. سايه ام کم رنگ مي شد. در روياي تاريک ذهنم، خود را جستجو مي کردم. شايد که دير شده باشد، اما من ماند ه ام چندان که شقايق بتابد. وقتي رد پايم را بر روزها ي از دست رفته مي بينم از خودم مي پرسم: کودکي ام کجا گم شد.؟ صداي پاي مرا کدام موج با خود برد. زندگي برايم پرسشي مبهم است.پرسشي نا تمام، من شماره اي بودم. صبح و شام رهايم نمي کرد، اما اينک حافظه ام ياري نمي کند که خودم را به ياد بياورم.ما همه از تهاجم باد خشمگين در رنجيم. شايد اين غربت پراکنده ، پروانه ها را محزون کند. در شوق خويشتن از خود به خود در هجرتم. راه پيموده را که سخت وطولاني و طوفاني بود، خسته اما با اميد بر مي گردم. دير زماني است که مي پرسم: من کيستم ؟ اينک از اين راه بيهوده به تنگ آمده ام. دلتنگ ، سايه درختي يافته ام. همين که بوي پونه با نسيم مي رسد، همين که شرشر جويبار کوچک در همين نزديکي است و همين که  آسمان را  و ابرهاي روشنش را  مي بينم، نفسي تازه مي کنم. راستي تا طلوع نيلوفر چقدر مانده است ؟

اما

هنوز بغضي گلويم را مي فشارد

و سؤالي که رهايم نمي کند

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم خرداد 1388ساعت 0:25  توسط عزلت نشین  | 

حزن

من امشب گرفته ام

در این گذرگه پر خطر

لرزان وتنها ایستاده ام

به گوش من هیچ کس

ندا نداده است

کسی به در نمی زند

صدای هیچ کس هم

به گوش من نمی رسد

صدای من هم

گویی در خود شکسته است

بی قراریم ز چیست

چرا چنین ملول گشته ام

نشسته ام در انتظارآن صدا

تو گویی ام صبر هم

زانتظار من بسر رسیده است

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم خرداد 1388ساعت 22:45  توسط عزلت نشین  | 

شمع خاموش

بي سبب نيست   ابر چنين مي بارد

پشت ذهن من اينک شمع ها خاموشند

اين هواي خاموش - ماهيان را

پروانه ها ي تنها را

بر گل سرخ نشانده است

باد هم آرام ، درختان ذهنم را مي لرزاند

دل اين غنچه ي تازه بشکفته

سخت غمناک

راستي تو بگو تا صبح چند ساعت مانده است

و پروانه ها رازهايشان را با کدام آيينه

آرام نجوا مي کنند

 

+ نوشته شده در  شنبه دوم خرداد 1388ساعت 11:0  توسط عزلت نشین  | 

کدام عنوان

 در شب تب کرده ی دشت

کدام گذشته را به یاد می آورم

سرنوشت در هم ریخته ام را

دست به دیوار شب

و تمام ماجرا همین بود

در این وادی

شب به درازای تاریخ

وسعت جغرافیا

از کجا می آید صدای خش خش

دیگر چشم ها به چه کار می آید؟
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت 20:36  توسط عزلت نشین  | 

کاش سایه ام بودم

 

از هم که جدا گشتیم

سایه هامان اما

دستشان با یکدگر بوده است

من نشستم گریان

در انتهای خط خورشید

دیدم که محو گشتند

کاش به جای سایه ام بودم

من دیری است

در درون خود

منتظر هستم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت 20:31  توسط عزلت نشین  | 

نوستالژي

 

در كدام كوچه ي تنهايي گم شدم

كه دگر نامم را به ياد نمي آورم

آشفته موهايم پريشانم را

در كدام كوره راه بي انتها

سپيد كردم

چه با شكوه بود دور دست هاي ناپيدا

رنگين كمان آسمان كودكي

در آن سوي نمي دانم كجا

طوفان بر پا شد نمی دانم کجا

من ماندم و آرزوهايم رفت

به گمانم امشب

دلم براي خودم تنگ مي شود

اگر مرا ديديد بگوييد منتظرش هستم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت 20:31  توسط عزلت نشین  | 

خواب مبهم

 

هر شب خواب خودم را می بینم

فرو افتاده از درخت

برکشیده از ابر

در کوچه باغ راه شیری گم شده ام

بچه که بودم

ماه در حوض خانه ی پدر بزرگ

با ما می خندید

ماهی ها هم با ماه دوست بودند

کجا رفت؟

که دیگر دستم به آن نمی رسد

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت 20:30  توسط عزلت نشین  |